حرف های نگفته
مرا در سکوتی سبز رها کرد خود ندانستم با نگاه گرمش چه در جان سردم می ریخت سکوتم بغض کرده بود هیچ نگفتم هیچ ... چه آرام می گریختم از خود ........ آسمان چشمانم بارانی بود می بارید می بارید برای چه ؟! برای که ؟! خدایا او که بود ؟! او چه بود ؟! تنهای شب آمد و برصفحه قلبم نوشت تردید و رفت نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت تا بگویم رفتنش را هیچ کس باور نکرد این سخن را از درخت آرزویم چید و رفت شاخه گل را گرفت و با غمی بوئید و رفت چشم در چشمش برایش گریه می کردم ولی ... او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت 
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


