|
حرف دل |
|
حرف های نگفته |

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:46 توسط معصومه |
فهمیدی که چقدر تنهایی؟؟؟؟؟ سکوت اشک هایش را...... برای خواهر خردسالش......
آری دیدی که خدا هم تو را دوست نداشت!!!!!!
خلوت .........چه واژه ی آشناییست.........
و تنهایی و غم غربت تنهایی دل ........و من نمی گویم که چرا ؟؟؟؟؟؟؟
چون که چرا های دل خوش فکرم هنوز بی پاسخ و بی مفهموم است......
و هجّی می کنم......ع.ش.ق.را............
و مفهومی ندارد هیچ......از برایم.........
و نقش چشمانم هزاران خاطره مانده است انگار......تلخ است.....شیرینی اشک هایم.....
و صد گل یاس برای دل های بی احساس ......
و چشمه ی جوشان بی عاطفه هایم......
و من هم یاد گرفته ام انگار ......سخت و خشن و موّاج شوم انگار........
و من هم یاد گرفته ام انگار......
مثل صد دل بی احساس عاشق دل شکستن دل هایی بشوم .....که امید ها دارند.......
و من هم یاد گرفته ام انگار .....که بشکنم دل کودک فال فروش را......و اخم تلخی که شکست
و من هم یاد گرفته ام انگار......که بشکنم دل پیرزن گل فروش را.....که با فریادی بشکند
غرور صد ساله ی زآرزویش را........
که یاد گرفته ام انگار ......بشکنم غرور دختر بچّه ای را که آرزوی کودکیش خریدن آبنباتیست
آری مردم بی احساس ......چه دل سنگین شده ایم !!!!آری!!!!!!
و چه راحت میخندیم......و پنجره ی مهربانی را به رویشان میبندیم........
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:43 توسط معصومه |
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر بامن خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکي است که ميتوان باآن بازي کرد. ولي حالا فهميدم که : خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط معصومه |
ای ستاره ها که بر فراز آسمان فروغ فرخزاد 
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای سکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:50 توسط معصومه |
می خواهم بمیرم نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد می شود و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه و ستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روئیدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم دنیایی که هنوز ننامیده ام دنیایی که مزه آن را کاملا نچشیده ام دنیای شبیه عالم خیال که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از نیستی جز درماندگی جز تنهایی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:42 توسط معصومه |
عشق تو با من چه کرد هیچ دانستی ، نه ندانستی . فراقت با من چه می کند ؟ نمی دانی می خواهم آنگونه باشم که تو هنگام رفتن از من خواستی اما مگر می شود زیبا نگار بی وفایم ؟ می خواهم همچون زلیخای یوسف در فراقت اشک نریزم اما مگر می شود جفا کار مهربانم ؟ می خواهم اما نمی توانم باورم کن . تو نمی دانی چه حس قشنگی است در فراق عشقت نا بینا شدن نمی دانی ؟ می دانم رفتنت را برگشتی نیست به همان عشق پاکم قسم می دانم اما چه کنم که آرام نمی گیرم . اگر می گفتی چنین بی وفایی و با من چه خواهی کرد هرگز چشم نمی گشودم . اگر می گفتی مرا از خود در اوج جوانی بی نصیبم خواهی کرد هرگز به شانه هایت عادت نمی کردم . درد فراقت یک طرف و شبانه و غریبانه رفتنت یک طرف . بی کس و غریبانه رفتنت چنان مرا می سوزاند که تمام وجودم در آتش فراقت خاکستر می شود . چرا شبانه عشق من چرا ؟ مرا به امید چه کسی در این دنیای بیرحم رهایم کردی به چه امیدی ؟ تمام امید من تنهای شب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:41 توسط معصومه |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:54 توسط معصومه |
شب هنگام به تنهایی خود گریستم روی نیمکت زمان نشستم و رفتنش را و فقط رفتنش را نگریستم من او را می خواندم اگر لحظه ای سر بر می گرداند چشمان خیس و منتظرم را که تا ابد و اخرین ثانیه زمان خیس و منتظر خواهند ماند را می دید تنهای شب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:8 توسط معصومه |
دردامو حوصله کن غزل غزل واسه موندن مرگمو بهونه کن نمی خوام چشمامو رو هم بزارم فرصت نگاه تو خیلی کمه عمر من به خواستنت نمی رسه همین امشب وقت از تو گفتنه 
وقتی شعرامو به آتیش میکشی خون بهای این دل دیوونه کن
دردامو حوصله کن غزل غزل واسه موندن مرگمو بهونه کن
وقتی شعرامو به آتیش میکشی خون بهای این دل دیوونه کن
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:50 توسط معصومه |
ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت امشب در این خلوت امید های های گریه دارم زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم! شعر از مهدی سهیلی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:52 توسط معصومه |